تبليغاتX
پلاک های گمنام الیگودرز
این وبلاگ سنگری برای نشر آثار وارزشهای شهدا و ایثارگران 8سال دفاع مقدس شهدای گمنام الیگودرز
تشكر فارسي: از شما به خاطر لايق دونستن نوشته هاي اين وب براي خوندن متشكرم.

 
 

تشكر بختياري: دردت زَي وِم. دست درد نكنه كه وِم سر زَيدي.

 

تشكر عربي: شكراً جزيلاً لِفِعلِكم.

 

Tank you. I hope you will happy all time تشكر انگليسي:

 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:7  توسط محمد | 

شهادت در یک نگاه کلی سه معنا دارد :

1.       مکتب رشادت : جان دادن در جنگهای حق علیه باطل

2.       مکتب عبادت : شهید زیستن در زندگی و جهاد اکبر

3.       مکتب شفاعت : همسو شدن با کائنات و تبدیل به کارگزار هستی شدن

چیزی که از شهیدان گلگون کفن و ازخودگذشتۀ ما , در ذهن جامعه وجود دارد فقط معنا و مصداق اول است, یعنی بسیاری از مردم, شهدا را فقط کُشتگان جنگ می‌دانند و البته همین هم رتبۀ والا و بالائی است ولی حقیقت امر این است که شهدای ما شاگرد و استاد هر سه مکتبند و موضوعی که مد نظر این تحقیق است, صرفنظر از نقد جنگ, هر سه مورد بالاست.

مردم تمام کشورها حتی متجاوزین و اشغالگران برای کشتگان و زندگان جنگهای خود اهمیت ویژه‌ای قائلند و آنها را قهرمانان ملی خود قلمداد می‌کنند, برای آنها یادمان‌ها می‌سازند, شعرها می‌سرایند, داستانها و رُمانها و خاطرات می‌نویسند, پژوهش‌های مختلف دربارۀ آنها انجام می‌دهند, فیلم و سریالهای مختلف و متعدد برای آنها می‌سازند و در روزهای خاصی از سال, در مراسمی جهانی, یاد و نام و خاطرۀ آنها را گرامی می‌دارند درحالیکه خودشان هم می‌دانند که اشغالگر بوده‌اند و کمترین شباهتی با کشور ما که توسط متجاوزین اشغال شده بود نداشتند و قهرمانان ملی آنها هیچ رنگ و بوئی از انسانیت و معنویت نداشتند و با هیچ معیاری با شهیدان ما قابل مقایسه نیستند, اما در کشور ما اگر کسی دربارۀ شهیدان هر گونه کار فرهنگی انجام دهد توسط عده‌ای از خودی‌ها , متهم به جنگ‌طلبی و خشونت و اُمُل بودن می‌شود و ما به راحتی یاد و خاطرات شهدای عارفِ دریادل خود را به فراموشی می‌سپاریم تا دچار تهمت «عقب افتادگی ‌فرهنگی» نشویم و مظلومیت شهدای ما همچنان ادامه دارد.... و چه باک که ما هم به سرنوشت آنها دچار شویم. این بزرگترین آرزوی خادمین شهداست.

بحث شهادت اگرچه ظاهراً به جنگ مرتبط می‌شود ولی باطناً و اصالتاً کاری به جنگ ندارد و نوعی زندگی برتر به حساب می‌آید. کسانی که شهید زندگی می‌کنند آرام‌ترین و لذتبخش‌ترین زندگی را دارند و قضیۀ مرگ که برای همۀ انسانها غمناک‌ترین لحظۀ زندگی است, برای آنها حل شده است, کسانی که با تأسی به سیرۀ ائمۀ معصومین و انبیاء و اولیاء و شهدا, مثل شهیدان و در خط آنها زندگی می‌کنند با مرگ به عنوان یک حقیقت زیبا و حتمی کنار آمده‌اند و در زندگی آنها مرگی وجود ندارد که از آن بترسند.

کسی که شهید زندگی می‌کند, زیر بار هیچ قدرتی نمی‌رود و به هیچ بالادستی باج نمی‌دهد و از هیچ زیردستی باج نمی‌گیرد, هیچ حقی را باطل نمی‌کند و هیچ باطلی را حق جلوه نمی‌دهد و اکثر مردم ما به برکت آموزه‌های عاشورا چنین روحیه‌ای دارند و شهید زندگی می‌کنند.

کسی که شهید زندگی می‌کند حتی زیر بار تمایلات نفسانی خویش هم نمی‌رود و عزت خود را به ذلت اطاعت از نفس اماره نمی‌فروشد و تمام لحظه‌های زندگی‌اش آکنده از عطر شهادت و معنویت و ولایت و قداست است و هرگونه که زندگی کند یا بمیرد شهید است.

کسی که شهید زندگی می‌کند حاضر است در هر زمان و مکان از حق و حقیقت دفاع کند و به یاری مظلومین بشتابد و خود را به هر آب و آتشی بزند و در برابر ظلم‌ها و تجاوزها بی‌تفاوت نباشد و شهدای ما چنین بودند. یعنی قبل از شهادت جسمانی به معنای شهادت روحانی رسیده بودند و به محض اینکه هموطنان مرزنشین آنها مورد ظلم و ستم رژیم اشغالگر بعث قرار گرفتند مردانه به سوی جبهه‌های نبرد شتافتند و به دشمنان اسلام و ایران درسی دادند که تمام جهانیان از قدرت و غیرت آنها انگشت به دندان گرفتند و آشکارا آنها را ستودند. عاملی که آنها را به جبهه برد چیزی نبود جز شهید زیستن ؛ و چیزی که دشمنان قسم خوردۀ ما از آن می‌ترسند و در پی نابود کردن آن هستند همین روحیه است , دشمنان ما با شیوع اعتیاد و فساد و بی تفاوتی, سالانه میلیاردها دلار صرف می‌کنند تا پدیدۀ «شهید زندگی کردن» از بین برود ولی خودشان هم می‌دانند که مشت به سندان می‌کوبند و این روحیۀ عاشورائی ملت ما را با هیچ قیمت و قدرتی نمی‌توانند نابود کنند چون با خون و روح و روان زندگی مردم ما آمیخته شده است. ولایت, روح زندگی مردم ماست و خمیرمایۀ این روح از خاک کربلا و اشک و نذر و نیاز و زیارت ائمه و شهیدان است که از بین رفتنی نیست و دشمنان به این نکته واقفند ولی مجریان این طرحها مجبورند به لحاظ نفع مادی خود گاهگاهی مثل پشه در عرصۀ سیمرغ حقیقت جولان دهند و دوباره برای دریافت هزینه‌های جدید به دامان استکبار جهانی پناهنده شوند, آنها کار خودشان را می‌کنند ولی ما ساکت و بی تفاوت نشسته‌ایم و آب به آسیاب آنها می‌ریزیم و این با روحیۀ «شهید زندگی کردن» جور در نمی‌آید.

تمام مشکلات اخلاقی و اجتماعی انسانها بخلطر خودستائی و خودبینی و خودخواهی و خودپرستی است و کسی که از خودش گذشته باشد دیگر نه چیزی برای به دست آوردن دارد نه برای از دست دادن چون «خودش» را از دست داده است و به این خاطر به زندگی مطمئنه و حیات طیبه می رسد و رزمندگان دفاع مقدس عمدتاً دارای چنین روحیه‌ای بودند و به این زندگی زیبا دست یافته بودند و در آن دوران سخت و پر مخاطره و پر حادثه در کمال اطمینان و آرامش زندگی می‌کردند و در همان حال به نبرد با دشمنان متجاوز می‌پرداختند.

روزگاری جبهه‌های ایران تجلیگاه مدینۀ فاضلۀ محمدی (ص) بود و هرچه در آن جریان داشت از جنس عشق و معرفت و اخلاص و ایثار و یکرنگی بود و شهدا کاملترین نمونه‌های این حیات طیبه بودند و به همین خاطر است که جوانان آرمانگرا که دنبال خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت هستند مشتاقانه دنبال خاطرات آنها می‌گردند تا کام تشنۀ خود را از این اقیانوس شیرین حقیقت سیراب کنند و به همین علت است که خاطرات شهیدان اینقدر برای جامعۀ ما حیاتی و باارزش و مشکل‌گشا و زندگی‌ساز است.

حالا دیگر نه جنگی وجود دارد, نه جبهه‌ای و نه احتمال شهادتی ولی تعداد مرگها بیشتر از زمان جنگ شده و اگر آماری از وقایع طبیعی و غیر طبیعی مرگبار این روزگاران گرفته شود متوجه می شویم که شهدا به چه سعادتی دست یافته‌اند.

امروز دیگر خاطرات شهدا, کاری به جنگ ندارد بلکه مستقیماً به صلح و سعادت و خوشبختی جامعه ارتباط دارد و کسانی که دنبال یک زندگی آرام و سعادتمندانه هستند هیچ راهی جز «شهید زیستن» ندارند.

از این مطالب که بگذریم, شهدا واقعاً قسمتی از تاریخ معاصر ما را رقم زدند و کسانی که در کار فرهنگ‌نگاری جوامع هستند اگر این اُسوه‌های فرهنگ‌ساز را فراموش کنند, روح اصیل زندگی را به فراموشی سپرده‌اند و به خودشان و مخاطبانشان و آیندگان ظلم کرده‌اند.   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:47  توسط محمد | 
آرام آرام قاصدكهای رسیده از سفری دور ، همراه نسیمی مهربان به دشت آلاله ها می رسند .
هر قاصدك بر گلبن لاله ای می نشیند تا خستگی و رنج این سفر دور و دراز را برای لاله اش بازگو كند .
فرشتگان به ضیافت این دشت می آیند و بالهایشان را فرش راه قاصدكها می كنند.
اما!
كمی آنطرف تر، دل خستگانی كه به پهنای دل آسمان گریسته اند تابوتهایی خالی را بر دوش خود حمل می كنند
با اینكه تابوت خالیست اما سنگینی عجیبی را بر پشتشان احساس می كنند
صاحبان آن تابوتها همان قاصدكها هستند كه سبكبار! به سمت مقصد خویش پرواز كرده اند
اما چرا آنطرفتر صدای گریه می آید؟!
آن همه غم و سوختگی سینه برای چیست؟
انگار هر كسی نجوایی در گوش تابوتی دارد و روی آن چیزی می نویسد
شعر می نویسند؟
آرزوها و امیدها را می نویسند؟
از دل تنگی ها و قصه هجران می سرایند؟
از سختی هایی كه كشیده اند؟
از نامردی ها و ناجوانمردی ها؟
از كسانی كه حرمت نان و سفره را نگه نمی دارند؟
از بی درد ها ی بی غم و غصه كه برای خوش گذرانی دو روزه دنیا كبوتر ها را در قفس زندانی كردند و به پرواز بی سرانجام آنان می خندند؟!
از لگدهایی كه روی خونهای پاك كوبیده شده!؟
اما نه!
از رد پای خون گریزی نیست!
این خونها پاك شدنی نیستند
مگر می شود فراموش كرد آن همه پاكی
آن همه صفا و صمیمیت
رشادت
شجاعت
جوانمردی
و آن همه عشق خدایی را!!!
و او همچنان می نویسد.............
اما پهنه تابوت به وسعت همه درد دلهایش نیست
چرا كه تابوت نیز دلتنگ پیكریست كه از دیار غربت به دیار غربت!
سفر می كند...........
.
.
.
تو فرزند كدام نسل پاكی؟
تو از كدامین دشت روییده ای قاصدك!؟
چه كسی سینه دریاییت را پاره پاره كرده؟
كدام دست ناپاك خون پاك تو را ریخته؟
به كجا سفر می كنی؟
دور از خانه و شهر خویش؟!
دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شكسته مادر!؟
.
.
.
سبز و آباد باد! آن خاكی كه سینه اش را آرامگاه پیكر پاك تو كرده
و خوش بر آن آسمانی كه سایه بان آن خاك شده!


**********

و ما باز هم شرمنده ایم
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:39  توسط محمد | 
شبهای جمعه که میشه دلها بهونه میگیره / هر کی میاد سر یه قبر ازش نشونه میگیره

یکی سر قبر پدر، یکی کنار مادرش / یکی کنار خواهر و یکی پیش برادرش

اما یه مادر غمگین و آرام / میاد کنار شهید گمنام

آه و واویلا، آه و واویلا ، آه و واویلا ، آه و واویلا
یه جعبه خرما برای فاتح خونی میاره / آروم میاد میشینه و سر روی سنگش میذاره

میگه تو جای بچه می ، گوش بده به حرفای من / از بس که اینجا اومدم درد اومده پاهای من

آخر نگفتی کسی رو داری؟ / یا که مثل من بی کس و کاری


آه و واویلا، آه و واویلا ، آه و واویلا ، آه و واویلا

مگه تو مادر نداری برای تو گریه کنه / غروب پنج شنبه بیاد به قبر تو تکیه کنه

غصه نخور من مادرت. منم همیشه باورت / نمیذارم تنها بشی. مدام میام بالا سرت

از تو چه پنهون یه بچه دارم / چند ساله از اون خبر ندارم

آه و واویلا، آه و واویلا ، آه و واویلا ، آه و واویلا

آخ که دلم برات بگه از پسرم یه خاطره / لحظه ی جبهه رفتنش، ساعتی که می خواست بره

از اون لباس خاکی و از اون کلام آخرش / هر قدمی میرفت جلو نگاه می کرد پشت سرش

دیگه نیومد، رفت ناپدید شد / چشام به درب خونه سفید شد

آه و واویلا، آه و واویلا ، آه و واویلا ، آه و واویلا

دیگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم / بس که دلم شور میزنه نصف شب از خواب می پرم

بسه دیگه خسته شدی دوباره خیلی حرف زدم / با این که قول داده بودم اما بازم گریه شدم

خدا نگهدار پسرم فعلا ازت جدا میشم / شاید مسافرم بیاد، زشته تو خونه نباشم
....

با صد امید و آرزو مادر مفقود الأثر / بلند شد از کنار قبر، شاید براش بیاد خبر

چند ساله مادر کارش همینه / خبر نداره بچه ش همینه

چند ساله مادر کارش همینه / خبر نداره بچه ش همینه
آه و واویلا، آه و واویلا ، آه و واویلا ، آه و واویلا
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:37  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ جهت آشنایی نسل جدید درمورد شهدا راه اندازی کردم

نوشته های پیشین
آذر 1387
پیوندها
شهدای گمنام الیگودرز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

لطفا نشانه گر موس را به درون اين كادر بياوريد،

تا با نحوه ي كار اين كد آشنا شويد!